کافه آقای اچ و خانم ام H&M cafe
آخ که چقدر دلم می خواد مثل اون روزها ساعت ها پشت اون میز بنشینم و روزنامه و کتاب بخونم و قهوه بخورم و آدم ها رو نگاه کنم دلم من رو می خواد نه ما نه همه نه این همه مسئولیت و آدم های مختلف و دردها و نگرانی ها و غصه هاشون رو دلم روزهای گذشته رو می خواد دلم مهمونی شب یلدا می خواد,که مثل پارسال همه چیز درست کنم و یه شب تا صبح بیدار بمونم همه چیز رو تزئین کنم اما نه اینکه مثل پارسال همه چیز با اعصاب خوردی بهم بریزه هر کسی من رو بشناسه می دونه من عاشق رسم و رسومات و مراسمم, دوست دارم شب یلدا و شب چهرشنبه سوری و عید و خلاصه هر برنامه ای رو مفصل برگزار کنم و همه دور هم جمع باشیم و بگیم و بخندیم , هیچ وقت از مهمون داشتن و دور هم بودن خسته نمی شم , دلم می خواد هندونه برش بزنم , انار دون کنم بیسکوئیت های رنگی درست کنم , پشمک و آجیل و لواشک بگیرم و کرسی بذارم, یه پارچه چهارخونه هم بندازم روش دور هم بنشینیم و فال حافظ بگیریم و آقای اچ هم ساز بزنه و بابا هم زیر لب چیزی بخونه بدون اینکه نگران خبرای بد باشیم, بدون اینکه بخوایم فکر کنیم وای اگه این اتفاق و یا اون اتفاق بی افته چی می شه دلم انرژی مثبت می خواد, خدایا می شه تا قبل از شب یلدا خبرای خوب بشنویم... خسته شدم از این همه انرژی منفی و مریضی و خستگی این روزهایمان شده همش ناراحتی مریضی این و آن.البته نه اینکه این و آن آدم های دوری باشند نه گاهی انقدر نزدیک مثل پدرانمان...بغض عجیبی همزمان گیر کرده و می دانم الان زمان مناسبی برای شکستن نیست می دانم آرامش قبل از طوفان است و همه به زودی منفجر می شوند و این نگرانم می کند خسته ام, خسته شدم از این همه نا امنی, از این همه نگرانی خدایا دلم خلوت می خواد و یه فنجون قهوه و یه دنیا بی خبری......... دیشب من شکستم, صدای شکستنم به حدی بلند بود که مامان و بابا هم فهمیدن خیلی سخته تا حالا جور دیگه ای راجع به تو فمر می کردم.... بهش می گم ما فقط دوستیم شرایط من فرق کرده و تو از من انتظار داری دائم بهت گزارش بدم اینجوری نمی شه می گه هر جور راحتی می گم همین؟ می گه آره به نظرت احترام می گذارم دیگه می گم خودت راحتی برات این مسئله حل شده ست؟ می گه من به نظر تو احترام می گذارم به من کاری نداشته باش نمی دونم چرا آدم ها نمی فهمن گاهی باید نظر خودشون رو بگن خیلی دلم می خواست بدونم اون چی می خواد 4 سال پیش هم با حرف نزدن همه چیز رو خراب کرد.... امروز نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم نه حوصله کار نه هیچ چیز دیگه امروز از اون روزهاست..... وقتی آسمون می باره دلم می خواد تو خیابون راه برم و آدم ها رو نگاه کنم دلم می خواد به همه لبخند بزنم تمام کسایی که از بارش عصبی شدن لباساشون خیس شده یا دیرشون شده, همیشه بارش بارون من رو دیونه کرده دلم می خواد ساعت ها پشت پنجره بشینم و یه ماگ بزرگ قهوه بگیرم دستم و تا می تونم بارون رو نگاه کنم اما مجبورم سر کار باشم و یه لیست از کارهام بگذارم جلوم و دو تا قاشق قهوه فوری بریزیم تو ماگ و احساس کنم که دارم همراه با کار از این هوا هم لذت می برم..... بله امروز من متولد شدم




