کافه آقای اچ و خانم ام H&M cafe

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری هفتم www.pichak.net کلیک کنید

این روزها کارم شده سایز گرفتن هر روز ورزش هر روز دکتر و هر روز رژیمی که جد و آبادم می اد جلوی چشمم

دیشب بعد از یه روز کاری شلوغ و کلی کار خونه و نظافت و موندن توی ترافیک وقتی در حال بیهوش شدن بودم و روی تردمیل می دویدم و هی زمان رو نگاه می کردم 30-35-40 به خودم می گفتم توی خواب هم نمی دیدم یه روزی انقدر خسته ,بازم فکر کنم به اینکه باید بدوم

خلاصه که کار این روزهای منم همینه امیدوارم کم نیارم ....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |

دارم از تجریش بر می گردم صدای آهنگ رو بلند کردم و تو حال و هوای خودمم که گوشی زنگ می خوره بر می دارم بعد از حال و احوال معمولی بحث دوباره سر اتفاقات این سال های اخیر می شه یه بحث تکراری, کار به جایی می رسه که من ورودی شهرک در حال فریاد کشیدنم پاهام دوباره درد می گیره و سر می شه ماشین رو کنار خیابون پارک می کنم چند قدمی پیاده می رم اما نمی تونم برمی گردم توی ماشین صدای آنگ رو بلندتر می کنم و چشمهام رو می بندم باز صدای تلفن اینبار اما جواب نمی دم .....

تو خونه ام جلوی تلویزیون دراز کشیدم و احساس می کنم نای حرف زدن ندارم دارم توضیح می دم که دیگه نمی کشم تلفن رو که قطع می کنم با خودم تکرار می کنم دیگه ادامه نمی دم.....

نوشته شده در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |

درو که باز می کنم سکوت و خاموشی خونه بدجوری توی ذوقم می زنه , حالم خوب نیست دوباره سر درد دارم و بدنم ضعف داره یه لیوان چای می ریزم و می رم روی تراس می شینم هوا برای من با ضعف بدنم یکمی خنکه یه پتوی نازک می ندازم روی دوشم و دستهام رو دور ماگ  حلقه می زنم و ماگ رو نزدیک صورتم می آرم تا یکمی حرارتش صورتم رو نوازش بده حس خوبیه

دیگه خواب رهایی نمی بینم که عشق تو رهایی به من داد من و از کنج زندونم رها کرد کجا بودم چه جایی رو به من داد

دیگه افسانه لیلی و مجنون پیش عشق من و تو بچه گونه ست

صدای آهنگ توی گوشم می پیچه چقدر این آهنگ رو دوست دارم و چقدر همیشه حال و هواش رو داشتم اما واقعا چرا اینجوری شدم حس می کنم بینمون فاصله افتاده

حس می کنم همه چیز داره تموم می شه از درون شکستم....

دلم یکم رهایی می خواد یکم بی خیالی یکم آرامش

دلم یه آغوش پر از محبت می خواد بدون ترس و نگرانی .....

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |

بعد از چند شب نخوابیدن و تحمل کلی سر درد دیشب به زور قرص خواب و صحبتهای تلفنی با ف که سعی کرد من رو بخوابونه خوابم برد و صبح ساعت 5 صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم انقدر وحشت کرده بودم که حتی نمی تونستم حرف بزنم ترسیدم از اینکه تلفن از خونه باشه و بابا حالش بد شده باشه حتی از تصورش ترسیدم

تلفن قطع شد و حتی شماره هم نیافتاد نفهمیدم کی زنگ زد اما من حالم بد شد گردنم گرفت , بغض کردم از فکر دوباره بد شدن حال بابا از اینکه .....

خوابم نبرد منتظر موندم تا ساعت 8 که زنگ بزنم به گوشی مامان وقتی گفت سلام و دیدم صداش آرومه زدم زیر گریه گفتم ترسیدم گفتم هر دوتاتونو دوست دارم و همه ش می ترسم از اینکه بابا این روزها حالش انقدر بده

بعد یادم افتادم بگم روزت مبارک ....

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |

می رم آرایشگاه وقت گرفتم برای مانیکور از اداره می زنم بیرون و توی راه همش فکر می کنم به اینکه آرزوهام چیا هستن ,خانم دکتر بهم گفته یه لیست از تمام آرزوهات بنویس

وقتی می رسم آرایشگاه ناخودآگاه تا چشمم به غزال می خوره می گم غزال جون من می خوام موهام رو رنگ کنم آلبالویی

در حین رنگ بازهم فکر می کنم آرزوهای من چیه؟

موهام که رنگ می شه می گم می شه یکمم مرتبش کنید باز با خودم فکر م یکنم آرزوهام چیه , یکی از آرزوهام همیشه این بوده که موهام رو از ته بزنم بعد یک شال رنگی بزرگ بندازم روی سرم و عینکمم بزنم و رانندگی کنم

اما هیچ وقت جراتش رو پیدا نکردم این روزها هم که اگر این کار رو بکنم آقای اچ گفته که از خونه می ره تا موهای من دوباره بلند بشه....

از آرایشگاه که می آم بیرون احساس می کنم به تغییر احتیاج داشتم البته این تغییر یکمی زیادی عجیب بود برای منی که همیشه موهام عسلی یا خرمایی بوده اما خوب فعلا راضی ام....

تمام راه برگشت به آرزوهام فکر می کنم هیچ چیز خاصی به ذهنم نمی رسه باید به خانم دکتر بگم من وضعیتم خیلی بحرانیه حتی آرزو کردن هم یادم رفته...

می رسم خونه تا چراغ رو روشن می کنم با خودم می گم وای بزرگترین آرزوم اینه که اینجا , اینجا نبود و من هم همینطور.....

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |

چند وقتیه عجیب بی حوصله شدم , احساس تعلق به هیچ جا نمی کنم. نه حوصله جمع و مهمونی دارم و نه حتی حوصله دو نفریمون رو

دلم عجیب تنهایی می خواد گاهی فکر می کنم واقعا این زندگیه همونیه که من باید توش باشم؟ یا باید یه بار جرات داشته باشم و با صدای بلند بگم نه, اما باز پشیمون می شم با خودم می گم اون چی می شه

شب تا صبح مثل روح سرگردان می مونم تو خونه دائم راه می رم با خودم حرف می زنم یه گوشه رو نگاه می کنم حالت بلاتکلیفی بدی دچارم

کلی کتاب نخونده و کار نکرده و فیلم ندیده انبار کردم جلوی خودم اما دریغ از یه حرکت

وقتهایی که می رم خونه فقط رو کاناپه مورد علاقه م دراز می کشم و یه جا رو نگاه می کنم یا ساعت ها کنترل رو می گیرم دستم و بدون اینکه بدونم واقعا دنبال چی هستم کانال ها رو بالا پایین می کنم

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |

دلم می خواد چشمهام رو ببندم تا 10 بشمرم وقتی باز کردم همه چیز تغییر کرده باشه

از این همه دویدن و نرسیدن خسته شدم

از این همه تلاش و دیده نشدن

شاید تو هم باید چشمهات رو ببندی و تا 10 بشمری

1,2,3,4.......

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |

دلم یه میز کنار پنجره یه کافه می خواد که بنشینم و پاهام رو بندازم رو هم و کتاب بخونم و قهوه بخورم وش اید یه سیگاری هم روشن کردم و یه دوست

که رو به روی من بنشینه و من بتونم از حال این روزهام براش بگم که شنونده باشه و بفهمه که چی می گم دلم دوست می خواد

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط H&M نظرات () |